تبليغاتX
طلوع
گل بابونه

 

رقص نوازشگر شب

بر تن شب بوها

در كنار آن چشمه بالا دست

رازي از گل هاي بابونه مست

بر سر دختركي

تاجي از گل ها بود                

شانه هاي باد مي لرزيد باز                 

كوزه از حوصله مي گفت برام

دشت از صحبت ما جاري بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:39 توسط سعید |

یک بحر ... سرشک بودم و عمری سوز
 افسرده و پیر می شدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو همرزم شدم
 سوزم : همه ساز گشت و شامم همه روز

                      ((کارو))                      

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:39 توسط سعید |

آرامگاه عشق

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
 در بيكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
 بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
 بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
 گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
 خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
 پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
 يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
 چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
 فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بيكران دور
 با جوهر سرشك
 دستي نوشته بود
 آرامگاه عشق

((کارو))

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:25 توسط سعید |

آرامگاه عشق

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
 در بيكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
 بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
 بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
 گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
 خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
 پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
 يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
 چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
 فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بيكران دور
 با جوهر سرشك
 دستي نوشته بود
 آرامگاه عشق

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:24 توسط سعید |

کودکی

كودكي

قسمت نمي كنم گوشه ي دلتنگي هايم را

در خيابان قدم مي زنم

نمي دانم بدنبال چه چيزي هستم

خستگي مرا به خود مي آورد

كه لحظه گذشت

واي بر من

هنوز نرسيده ام

دلم بي تاب است

جاده و من دو خط موازي هستيم

كاش دوران كودكي باز مي گشت

دويدن دنبال شاپركهاي باغچه

نمي دانم چه شد

زمان از شهر ما گذشت

زندگي ناگهان كودكي مرا بلعيد

من در خواب بودم

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:37 توسط سعید |

تلنگر

 

هرگز نمي خندم به حرفهاي خموشت

به ستوه آمدم

ملول و سرخورده

به شعرهاي آبكي ام

به آسمان مات

چه مضمون آشنائي

با طبيعت صبح كرده ام

اينجا همه با من قهرند

خدا هم مرا دوست ندارد

برگه هاي دفترم

از بس كه ايستاده اند و سنگيني جمله را بر دوش كشيده اند

و تكرار تجربه كرده اند

ناتوان شده اند                    

تلنگر                  

شور تكاپو             

حرفهايم قوت گرفت

                                                                                         " ليلا "

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 17:31 توسط سعید |

كليشه

كليشه

تو بودن را لفضاً  با من            

و عقلا با ديگران دوره كردي

اين كليشه نيست                  

چشم من بدنبال تو                

و دل تو بدنبال ديگران

روزها را مي شكني                

و گرم كارهاي بي حاصلت                 

من را شفاعت مي كني

و وجدان را خاك كردي
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:2 توسط سعید |

آب
آب باید شد و چون آب زلال

رود باید شد و چون رود روان

تا وصال دریا

فاصله یک قدم همت ماست

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 10:22 توسط سعید |

چند حرف از چند نفر (1)

بعد از فعل عاشق شدن، ياري دادن زيباترين فعل جهان است.

((كنتس برتا فون سوت نه))

 

بگذار هر روز، رويايي باشد در دست. عشقي باشد در دل. دليلي باشد براي زندگي.

((كلوديا آدرين گراندي))

 

نيكوست ثروتمند باشي و پر توان، اما نيكوتر آنست كه دوستت بدارند.

 ((اورپيدس))

 

آدمها فقط در يك چيز مشتركند، متفاوت بودن.

 ((رابرت زند))

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 22:36 توسط سعید |

زینب

زينب !

با ما سخن بگو.

مگو كه بر شما چه گذشت،

مگو كه در آن صحراي سرخ چه ديدي،

مگو كه جنايت آنجا تا به كجا رسيد،

مگو كه خداوند، آن روز، عزيزترين و پر شكوه ترين ارزش ها و عظمت هايي را كه آفريده است، يك جا، در ساحل فرات، و بر روي ريگزارهاي تفتيده بيابان طف، چگونه به نمايش آورد، و بر فرشتگان عرضه كرد،

تا بدانند كه چرا مي بايست بر آدم سجده مي كردند....؟

آري، زينب!

مگو كه در آنجا بر شما چه رفت،

مگو كه دشمنانتان چه كردند، دوستانتان چه كردند....؟

آري اي پيامبر انقلاب حسين!

ما مي دانيم،

ما همه را شنيده ايم،

اما بگو،

اي خواهر،

بگو كه ما چه كنيم؟

لحظه اي بنگر كه ما چه مي كشيم؟

دمي به ما گوش كن تا مصائب را با تو باز گوييم،

با تو اي خواهر مهربان!

اين تو هستي كه بايد بر ما بگريي،

اي رسول امين برادر،

.........                                           

                                                                    دکتر شريعتی

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 12:41 توسط سعید |

نیایش 2

خدايا: به من بگو، تو خود چگونه مي بيني؟ چگونه قضاوت مي كني؟ آيا عشق ورزيدن به اسم ها تشيّع است؟ يه شناخت مسمّي ها؟

                                

                                                                                                    " دكتر علي شريعتي "

    

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:56 توسط سعید |

حلقه

دخترك خنده كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

 

راز اين حلقه كه در چهره او

اينهمه تابش و رخشندگي است

مرد حيران شد و گفت :

حلقه خوشبختي ، حلقه زندگي است

 

همه گفتند : مبارك باشد

دخترك گفت دريغا كه مرا

باز در معني آن شك باشد

سالها روت و شبي

 

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده او

روزهايي كه با اميد وفاي شوهر

به هدر رفته ، هدر

 

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي ، اين حلقه كه در چهره او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بردگي و بندگي است

 

فروغ

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 1:46 توسط سعید |

وداع

ميروم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

ميبرم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

ميبرم تا زتو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

ميبرم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه،‌بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

ميروم، خنده بلب، خونين دل

ميروم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

 فروغ فرخزاد                

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:2 توسط سعید |

نیایش

خدايا : به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ، بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردني عطا كن كه، بر بيهودگيش، سوگوار نباشم.

بگذار تا آن را من، خود، انتخاب كنم، امّا آنچنان كه تو دوست داري.

 

خدايا : به من بگو، تو خود چگونه مي بيني؟ چگونه قضاوت مي كني؟ آيا عشق ورزيدن به اسم ها تشيع است؟ يا شناخت مسمّي ها؟

 

خدايا : عقيده مرا از دست عقده ام مصون بدار، و به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن.

 

((دکتر شریعتی))

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:41 توسط سعید |

قدرت

خدايا

به من قدرتی بده تا بتوانم تقدير تو را بپذيرم

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 11:12 توسط سعید |

حادثه و قانون

دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون.

پس بیا دو حادثه ساز قانون شکن باشیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 1:30 توسط سعید |

 

به نام یار  آنکه مرا به خویش می خواند

 

با خویش به زیبایی

 گفتن از ظلمیست که با دیگری روا داشته یا خواهی داشت

و زشتی

حکایت شنیدن نداییست از هر آنکه خویش را نیز نومید گشته باشد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 0:52 توسط سعید |