ميروم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
بخدا ميبرم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
ميبرم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
ميبرم تا زتو دورش سازم
ز تو، اي جلوه اميد محال
ميبرم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
آه،بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
ميروم، خنده بلب، خونين دل
ميروم، از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
فروغ فرخزاد
خدايا : به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ، بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردني عطا كن كه، بر بيهودگيش، سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من، خود، انتخاب كنم، امّا آنچنان كه تو دوست داري.
خدايا : به من بگو، تو خود چگونه مي بيني؟ چگونه قضاوت مي كني؟ آيا عشق ورزيدن به اسم ها تشيع است؟ يا شناخت مسمّي ها؟
خدايا : عقيده مرا از دست عقده ام مصون بدار، و به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن.
((دکتر شریعتی))![]()
خدايا
به من قدرتی بده تا بتوانم تقدير تو را بپذيرم
![]()